تبليغاتX

Glitter Graphics & Comments !؟!؟!؟

!؟!؟!؟

جلسه ی عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود عشق را تبعید به دورترین نقطه ی مغز یعنی فراموشی کرد
قلب تقاضای عضر عشق را خواست!
ولی همه ی اعضا با او مخالفت کردند!قلب شروع به طرفداری از عشق کرد!
اهای چشم مگر تو نبودی که هر روز ارزوی دیدن او را داشتی!
ای گوش مگر تو نبودی که ارزوی شنیدن صدای او را داشتی!
وشما پاها مگر شماها نبودید که در ارزوی رفتن به سویش بودید!
حالا چرا این چنین با او مخالف اید؟؟؟؟!!!!؟؟
همه ی اعضا رو برگرداندند و به نشانه ی اعتراض جلسه را ترک کردند!
تنها عقل و قلب در جلسه ماند!
عقل گفت دیدی ای قلب!همه از عشق بیزارند!
با وجود اینکه عشق از همه بیشتر تو را ازار داد چرا هنوز از او حمایت میکنی؟
قلب گفت:من بدون عشق دیگر نخواهم بود وتنها تکه گوشتی که در هر ثانیه کار ثانیه ی قبل تو را تکرار میکنم و فقط با عشق میتوانم یک قلب واقعی باشم و من همیشه از عشق حمایت میکنم!


 

+نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعتتوسط نغمه | |